در بحث توسعه ي سازماني اصطلاحي وجود دارد به نام : « طوفان تمام عيار» .
«طوفان تمام عیار» داستان واقعی قایق ماهیگیری به نام «آندراگایل» است که در پاییز ۱۹۹۱ طی طوفان بزرگی در آتلانتیک شمالی غرق شد .قطع ارتباط رادیویی با بندر ، نشانه ي پایان زندگی کاپیتان و خدمه ي آن بود. از این قایق غرق شده، هیچ کس نجات نیافت. نجات آنان غیرممکن بود، زیرا گروه نجات نمی دانست در کجا دنبال قایق گمشده بگردد.
«طوفان تمام عیار» ممکن است استعاره ي کاملی برای بیان روابط انسانی باشد. درست همان گونه که خدمه آندراگایل، بدون ارتباط رادیویی نتوانستند نجات پیدا کنند، ما انسان ها نیز نمی توانیم بدون داشتن روابطی سالم با دیگران، زندگی کاملی داشته باشیم.
استفاده از انرژی روابط انسانی برای سلامتی و کامیابی زندگی فردی بسیار مهم و حیاتی است. هیچ یک از ما بدون برقراری ارتباط با دیگران قادر به زندگی نیست. محیط ها و افراد مختلف برخی از ویژگی ها را در ما برانگیخته و باعث خاموشیبرخی دیگر می شوند. در هر یک از این روابط در بعضی جهات متفاوتیم. آلبرت انيشتين زماني گفت : فهمیدن این مطلب که هر فرد به خاطر سایر افراد است که به زندگی خویش ادامه می دهد، نیاز به تفکر عمیقی در زندگی روزمره ندارد. مارتين لوتر كينگ معتقدبود كه : اگر کلمات از نظر احساسی و فکری درست به کار روند، می توانند به کلیت فرد دست یافته و باعث تغییر در روابط انسانی شوند.
يكي از ويژگيهاي انسان سالم و موفق، مهارت و توانايي برقراري ارتباط مؤثر و سازنده با ديگران است.
براي آن كه بتوانيم كلمات را از نظر احساسي و فكري به موقع و درجاي مناسب بكار گيريم لازم است تا زندگي خود را بر پايه ي گرايش هاي فطري به منطقي و تجربي بودن بنا نهيم . اگر عقل مان را راهنماي زندگي مان قرار دهيم رابطه ي ما با خودمان و ديگران بسيار ثمر بخش خواهد بود . مطمئنن ، عقل خداگونه نيست و گاهي محدوديت هايي دارد ، ولي براي اين كه آشفتگي هاي عاطفي را به حداقل برسانيم ، هيچ مبنايي براي پردازش رويدادهاي فردي و ميان فردي زندگي مان بهتر از منطقي بودن نيست . ما به عنوان انسانهاي منطقي ، مي دانيم كه دنيا هميشه عادلانه نيست ، و رويدادهاي ناگوار ، كم و بيش در زندگي اتفاق مي افتد پس گاهي عواطف موجهي مانند : تاسف ، پشيماني ، ناخوشايند بودن، و رنجش را تجربه مي كنيم . از لحاظ منطقي مي دانيم كه انسان كاملي نيستيم و هميشه ناكامي ها و نقطه ضعف هايي داريم ، اما صرفن به اين دليل كه كامل نيستيم نمي توانيم بپذيريم كسي با ما به صورت آدم بي ارزشي برخورد كند. با آنكه قبول داريم منافع شخصي خود را در درجه ي اول اهميت قرار مي دهيم تصميم مي گيريم شرايط اجتماعي ناخوشايند را در راستاي منطقي تر تغيير بدهيم ، زيرا مي دانيم در دراز مدت به نفع ماست كه در دنياي منطقي تري زندگي كنيم .
شناختي ها مي گويند : هر احساسي داراي يك مولفه ي فكري مي باشد و هيچ احساسي بدون مولفه ي فكري به وجود نمي آيد بنابر اين لازم است براي تغيير احساسات خود تا اندازه اي با مولفه هاي فكري آشنا باشيم. مثلن اندوه و افسردگي احساسي است كه مي تواند ناشي از از دست دادن ، شكست خوردن ، مورد بي مهري واقع شدن ، مرگ يكي از عزيزان ، نرسيدن به يك هدف و........ باشد. يا احساس خشم و رنجوري ناشي ازاين تفكر است كه كسي با ما رفتار نامنصافانه داشته يا مي خواهد از ما سو استفاده كند . در پشت احساس حقارت و بي كفايتي مي تواند اين تفكر قرار داشته باشد : فرد خود را در مقايسه با ديگران قرار داده و نتيجه مي گيرد كه به خوبي آنها نيست . به اندازه ي آنها باهوش، جذاب ، موفق و باذوق نيست خودش را در حد و قواره ديگران يا كار خاصي نمي بيند و به همين خاطر پا پس مي كشد و بنابراين خود را حقير احساس مي كند. همه ي احساس هاي ما از اين پشتوانه ي فكري برخوردارند . احساس هايي مانند : احساس گناه – ياس و نوميدي – اضطراب – نگراني – ترس – هراس شديد – احساس تنهايي و احساس درماندگي .... فردي كه با علت فكري احساس خود آشنا نباشد هر يك از موارد بالا از افكار خود را عين واقعيت تلقي مي كند.
در شكل گيري يك رابطه ، دوفرد با همه ي احساس ، افكار و ادراك خود حاضر مي شوند . هرچه افراد شناخت كامل تري از افكار پشتوانه ي احساس خود داشته باشند ، رابطه ي موفق تري را رقم خواهند زد . اگر مي خواهيم بدانيم كه تا چه اندازه در شناخت خويش موفق هستيم بهتر است سري به روابط مان بزنيم . هر چه يك فرد از روابط موفق تري برخوردار باشد از شناخت و آگاهي بيشتري نسبت به خويش برخوردار است . بندرت مي توان كسي را پيدا نمود كه در همه ي روابط اش موفق بوده باشد . غالب ِ موفقيت افراد در رابطه ي حرفه اي و شغلي مي باشد . براي داشتن موفقيت در انواع روابط نياز به شناخت و درك درستي از خود مي باشيم . و به همين دليل نياز داريم كه با خطاهاي شناختي آشنا باشيم .
يكي از خطاهاي شناختي رايج "تفكر همه يا هيچ" است. در اين گونه افكار تفكر همه يا هيچ حاكم است . فرد يك رفتار ، فكر ، موقعيت ، پديده يا يك موضوع را كلن سفيد يا كلن سياه مي بيند . به طور مثال عده اي اين نوع تفكر را دارند كه مي گويند همه ي زن ها پرحرف هستند ، همه ي مردان دروغگو مي باشند يا .... همه ي تهراني ها خالي بندند ....!اين نوع تفكر در بسياري از قسمت هاي زندگي ديده مي شود .در مثالي ديگر خانمي كه رژيم لاغري گرفته بود ، پس از خوردن يك قاشق بستني گفت : برنامه لاغري من دود شد و به هوا رفت . با اين طرز تلقي به قدري ناراحت شد كه يك ظرف بزرگ بستني را تا به آخر نوش جان كرد. خطاي ديگر" تعميم مبالغه آميز" است .افرادي كه اين نوع خطا را در افكار خود دارند حقايق زندگي را پررنگ تر از مقدار واقعي مي بينند . شدت و مقدار واقعي خيلي كمتر از مقدار و شدتي است كه در ذهن فرد قرار دارد. فردي كه دچار اين خطاي شناختي است ، هر حادثه منفي و از جمله يك ناكامي شغلي را شكستي تمام عيار و تمام نشدني تلقي مي كندو آن را با كلماتي چون هرگز و هميشه توصيف مي كند. شايد بتوان اين طور بيان كرد كه اين افراد به دليل مبالغه در بخشي از افكار ، نمي توانند جوانب مثبت زندگي را ببينند. "فيلتر ذهني" يكي ديگر از خطاهاي شناختي مي باشد. افرادي كه داراي اين نوع افكار هستند تحت تاثير يك حادثه منفي همه ي واقعيت را تار مي بينند . به جزيي از يك حادثه منفي توجه مي كنند و بقيه را فراموش مي كنند . عدم توانايي در ديدن بخش هاي مهمتر اين حوادث ، عاملي است كه ذهن ما را درگير مي كند . شبيه چكيدن يك قطره جوهر كه بشكه آ بي را كدر مي كند.خطاي بعدي " بي توجهي به امر مثبت " مي باشد . افرادي كه داراي اين نوع تفكر غير منطقي هستند ، توجه زياد و باارزشي به جنبه هاي مثبت زندگي خود ندارند و هميشه نكات مثبت را براي خود بي اهميت جلوه مي دهند . با بي ارزش شمردن تجربه هاي مثبت ، اصرار بر مهم نبودن آنها دارند. كارهاي خوب خود را بي اهميت مي خوانند، معتقدند كه هر كسي مي تواند اين كار را انجام دهد . بي توجهي به امر مثبت شادي زندگي را مي گيرد و ما را به احساس ناشايسته بودن سوق مي دهد. " نتيجه گيري شتابزده" خطايي ست كه در آن بي آن كه زمينه ي محكمي وجود داشته باشد نتيجه گيري شتابزده مي كنيم . مانند ذهن خواني ، يعني بدون بررسي كافي نتيجه مي گيريم كه كسي در مورد ما منفي فكر مي كند . پيشگويي : پيش بيني مي كنيم كه اوضاع بر خلاف ميل ما در جريان خواهد بود . بدون هر گونه بررسي مي گوييم آبرويم خواهد رفت .در خطاي " درشت نمايي" از يك سو درباره ي اهميت مسايل و شدت اشتباهات خود مبالغه مي كنيم و از سوي ديگر ، اهميت جنبه هاي مثبت زندگي را كمتر از آنچه هست برآورد مي كنيم . به دليل اعتماد به نفس پايين ، اين افراد چون خود را نسبت به ديگران دست كم مي گيرند ، در صورت انجام كاري خطا ، اين اشتباه خود را خيلي پررنگ تر از حد و حدود واقعي آن اشتباه مي بينند. افرادي كه داراى استدلال احساسى هستند فكر مى كنند كه احساسات منفى ما لزومن منعكس كننده واقعيت ها هستند. اين نوع استدلال احساسى ما را از بسيارى واقعيت ها دور نگه مى دارد. كه به آن خطاي " استدلال احساسي " مي گويند .به طور مثال خشمگين هستم ، پس معلوم مى شود با من منصفانه برخورد نشده است. يا چون احساس حقارت مى كنم ، معنايش اين است كه به احساس من درست پاسخ داده نشده .وقتي انتظار داريم كه اوضاع آن طوربايد باشد كه ما مي خواهيم دچار خطاي "بايدها" هستيم و هميشه اين انتظار محقق نمي شود . آن دسته از عبارت هاى بايددار كه بر ضد ما به كار برده مى شوند ، به احساس تقصير و نوميدى منجر مى گردند . خيلى ها مى خواهند با بايدها و نبايدها به خود انگيزه بدهند . (نبايد آن شيرينى را بخورم ). اين نوع فكر اغلب بى تاثير است زيرا بايدها توليد تمرد مى كنند و اشخاص تشويق مى شوندكه درست برعكس آن را انجام دهند. خطاي "برچسب زدن" شكل حاد تفكر همه يا هيچ است . به جاى اين كه بگوييم (اشتباه كردم) به خود برچسب منفى مى زنيم : (من بازنده هستم ). اين برچسب ها تجربه هاى بى فايده اى هستند كه منجر به خشم ، اضطراب ، دلسردىو كمى عزت نفس مى شوند. گاه برچسب متوجه ديگران است . وقتى كسى در مخالفت با نظرات ما حرفى مى زند ممكن است او را متكبر يا با چنين صفاتي بخوانيم . بعد احساس مى كنيم مشكل به جاى رفتار يا انديشه بر سر شخصيت يا جوهر و ذات اوست . در نتيجه او را به كلي بد قلمداد مى كنيم و در اين شرايط فضاى مناسبى براى ارتباط سازنده ايجاد نمى شود. و خطاي آخر ، خطاي " شخصي سازي و سرزنش" است.در اين خطا ، فرد خود را بى جهت مسئول حادثه اى قلمداد مى كند كه به هيچ وجه امكان كنترل آن را نداشته است. شخصى سازى منجر به احساس گناه ، خجالت و ناشايسته بودن مى شود . بعضى ها هم عكس اين كار را مى كنند و سايرين و يا شرايط را علت مسائل خود تلقى مى كنند و توجه ندارند كه ممكن است خود در ايجاد گرفتارى سهمى داشته باشند (علت زندگى زناشويي بد من اين است كه همسرم منطقى نيست يا مرا درك نمي كند).سرزنش به خاطر ايجاد رنجش اغلب موثر واقع نمى شود .
تا اين جا با ده خطاي شناختي آشنا شديم . شناخت هريك از اين خطا ها و تسلط بر تشخيص آن ها در برقراري روابط و ايجاد ارتباط با فردي ديگري از جمله ي عوامل موفقيت در ايجاد يك رابطه ي خوشايند و دوست داشتني مي باشند .
به خاطر طولاني شدن اين متن ، به همين جا بسنده كرده و اگر نياز به توضيح بيشتري احساس شد در نظرات به آن خواهيم پرداخت .
..................................................
پي نوشت :
نظريه ي مشاوره و روان درماني / عبدالله شفيع آبادي
روان شناسي شخصيت / شولتز و شولتز / يحيا سيدمحمدي
ماهنامه ي صنعت خودرو /قدرت روابط انساني
موفقیت سازمان/ وابسته خلاقیت و نوآوری/ ابوالفضل گلشنی
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر