۱۳۹۱ خرداد ۷, یکشنبه

آيا بكارت به كارت آيد !


او پنجمين نفري بود كه در سه ماه ِ اخير آدرس پزشكي را به جهت ترميم 
باكره گي اش ، از من طلب مي كرد!  اوايل نمي دانستم با اين موضوع چگونه
برخورد كنم و ديدن اين وضعيت هم برايم قابل تحمل نبود . با دوستي متخصص
در اين مورد مشورت كرده و او مرا به منطق و رضايت دروني خويش ارجاع داد!
 و من ماندم و كلاهي كه قاضي شده بود :
من : خب تو بگو چه فكري داري؟
كلاه من : در چه زمينه؟ اين كه آيا دختران حق چنين كاري دارند؟
من: نه ، در جايگاهي نيستم كه در مورد حقوق ديگران تصميم گرفته يا
قضاوتي كنم . تكليفم چيست؟ عكس العمل و راهكار من در مواجهه با
 مراجعيكه خواسته يا نا خواسته ، بي ميل يا با ميل ، مدرك بكر بودنش
 را از دست داده و به هنگام ازدواج در صدد ترميم آن است و گاه به جهت 
آرامش دروني اش و تاييد عمل خويش به مشاور متوسل مي شود ، چيست؟
آيا بر اساس آموزه هاي خويش بايد از مشاوره هايي كه پاي عرف و اعتقاد و
مذهب را به ميان مي كشند پرهيز كنم؟ و اگر نكنم چه كنم؟ باور شخصي من
نه با قانون اين جامعه هماهنگ است نه با عرف و شرعش ! ازطرفي پاك كردن
صورت مساله و ناديده گرفتن اين عمل ؛كه روز به روز بر آمارش افزوده مي شود؛
دردي را درمان نمي كند .پس من چه كنم؟
كلاه من : يعني تو اين كار را تاييد مي كني؟
من: تاييد كردن يا نكردن من اصلن اهميتي ندارد . به اين فكر مي كنم كه 
موضوع بسيار روشن است . در اين جامعه وجود بكارت يك دختر به هنگام 
عروسي امري ضروري ست و نه تنهاارزش محسوب مي شود كه نبودنش 
موجب سر افكندگي و بدنامي ست و هر چه از وسعت شهر 
كاسته  شود به اهميت موضوع افزوده مي شود و ارزش بكارت فراي جان ِ 
صاحبش مي رود ... بحث ِ عرضه و تقاضا هم كه به جاي خود باقي ست.
 داماد ، عروسش را بكر مي خواهد . پس هر دختري كه در جايگاه عروس
 قرار مي گيرد خود را مستلزم ارائه ي مدركي دال ِ بر دست نخورده بودنش
 مي بيند . اين مي شودكه بازاري به نام گلدوزي* رونق مي يابد . 
داماد ، راضي - عروس، راضي - گلدوز ، از همه راضي تر !
 اين وسط مي ماند درد و استرسي كه متوجه عروس است،فريب ِ داماد و
 هزينه اي كه صرف شده است. 
مي توان نتيجه گرفت كه تابوي بي بكارتي تنها در ذهن و خيال زندگي
 مي كند. اما آسيب شناسي ِ اين حفظ  ِ به اصطلاح عصمت، بسيار فراتر از 
اين هاست ، چرا كه سركوب ها و تحقيرهاي جنسي ِ برخواسته از اين اعتقاد 
، شاخه اي از قتل هاي ناموسي همگي پيامد آن مي باشد.
مرداني كه بكارت يك دختر را ، ضامن وفاداري و سلامت زندگي زناشويي
خويش مي دانند به راحتي با سيصد هزار تومان ، در شب زفاف از فتح خود
راضي مي شوند و دختركان به خاطر نداشتن ِ اختيار جسم و كالبد خويش
تن به تيغ جراحي مي دهند. حال كه فرهنگ مرد سالار از موضع خود فاصله 
نمي گيرد آيا راه ديگري جز توسل به ترميم و مرمت و باز سازي مي ماند؟!
آيا مردان با اين اعتقاد خود ، دچار خود فريبي نيستند؟!
غريزه ي جنسي يك غريزه ي اصلي ست ،نمي شود كتمانش نمود . هر
چه شرايط زندگي اجتماعي سخت تر مي شود ، سن ازدواج بالاتر مي رود
سن ازدواج كه بالاتر مي رود ، روابط جنسي ِ خارج از ازدواج بيشتر مي شوند
مسكن هاي ديني و مذهبي كه همگي مردانه اند ، راه حلي براي يك دختر
ارائه نمي دهند و از آن جايي كه نيازها آن قدر قوي هستند كه راه حيات خود 
را پيدا كنند هرچند به طريقي گه گاه خطرناك و نادرست ، اما زنده هستند
و وجود دارند . 
كلاه من : با همه ي اين تفاسير مي خواهي به اين نتيجه برسي كه در حال
حاضر اين بهترين راه حل براي دختري ست كه باكره نيست؟!
من: راستش نمي دانم ، فقط مي دانم كه پروسه ي مسخره اي ست. 
اسمش بكر است ولي عقبه اي پر فريب دارد كه آن فريب هم خود دليل دارد
تو كه قاضي هستي قضاوت كن اي كلاه من !
كلاه من: قضاوتي كه بخواهد با استناد بر حقوق نابرابر صورت بپذيرد
 نامش قضاوت نيست كه تحميل و اجبار است و من از اين مسند
 استعفا مي دهم ...
من مانده ام و كلاهي كه نمي خواهد قاضي باشد و مشكلي كه هنوز 
پابرجاست ....
......................................................
پي نوشت:
* گلدوزي اصطلاحي ست كه به صورت زير زميني براي ترميم بكارت
 يك دختر رايج مي باشد !

شناخت و تشخيص


در بحث توسعه ي سازماني اصطلاحي وجود دارد به نام  :  « طوفان تمام عيار» .

«طوفان تمام عیار» داستان واقعی قایق ماهیگیری به نام «آندراگایل» است که در پاییز ۱۹۹۱ طی طوفان بزرگی در آتلانتیک شمالی غرق شد .قطع ارتباط رادیویی با بندر ، نشانه ي پایان زندگی کاپیتان و خدمه ي آن بود. از این قایق غرق شده، هیچ کس نجات نیافت. نجات آنان غیرممکن بود، زیرا گروه نجات نمی دانست در کجا دنبال قایق گمشده بگردد.

«طوفان تمام عیار» ممکن است استعاره ي کاملی برای بیان روابط انسانی باشد. درست همان گونه که خدمه آندراگایل، بدون ارتباط رادیویی نتوانستند نجات پیدا کنند، ما انسان ها نیز نمی توانیم بدون داشتن روابطی سالم با دیگران، زندگی کاملی داشته باشیم.

استفاده از انرژی روابط انسانی برای سلامتی و کامیابی زندگی فردی بسیار مهم و حیاتی است هیچ یک از ما بدون برقراری ارتباط با دیگران قادر به زندگی نیست. محیط ها و افراد مختلف برخی از ویژگی ها را در ما برانگیخته و باعث خاموشیبرخی دیگر می شوند. در هر یک از این روابط در بعضی جهات متفاوتیم. آلبرت انيشتين زماني گفت : فهمیدن این مطلب که هر فرد به خاطر سایر افراد است که به زندگی خویش ادامه می دهد، نیاز به تفکر عمیقی در زندگی روزمره ندارد. مارتين لوتر كينگ معتقدبود كه : اگر کلمات از نظر احساسی و فکری درست به کار روند، می توانند به کلیت فرد دست یافته و باعث تغییر در روابط انسانی شوند.

يكي از ويژگيهاي انسان سالم و موفق، مهارت و توانايي برقراري ارتباط مؤثر و سازنده با ديگران است.

براي آن كه بتوانيم كلمات را از نظر احساسي و فكري به موقع و درجاي مناسب بكار گيريم  لازم است تا زندگي خود را بر پايه ي گرايش هاي فطري به منطقي و تجربي بودن بنا نهيم . اگر عقل مان را راهنماي زندگي مان قرار دهيم رابطه ي ما با خودمان و ديگران بسيار ثمر بخش خواهد بود . مطمئنن ، عقل خداگونه نيست و گاهي محدوديت هايي دارد ، ولي براي اين كه آشفتگي هاي عاطفي را به حداقل برسانيم ، هيچ مبنايي براي پردازش رويدادهاي فردي و ميان فردي زندگي مان بهتر از منطقي بودن نيست . ما به عنوان انسانهاي منطقي ، مي دانيم كه دنيا هميشه عادلانه نيست ، و رويدادهاي ناگوار ، كم و بيش در زندگي اتفاق مي افتد پس گاهي عواطف موجهي مانند : تاسف ، پشيماني ، ناخوشايند بودن، و رنجش را تجربه مي كنيم . از لحاظ منطقي مي دانيم كه انسان كاملي نيستيم و هميشه ناكامي ها و نقطه ضعف هايي داريم ، اما صرفن به اين دليل كه كامل نيستيم نمي توانيم بپذيريم كسي با ما به صورت آدم بي ارزشي برخورد كند. با آنكه قبول داريم منافع شخصي خود را در درجه ي اول اهميت قرار مي دهيم تصميم مي گيريم شرايط اجتماعي ناخوشايند را در راستاي منطقي تر تغيير بدهيم ، زيرا مي دانيم در دراز مدت به نفع ماست كه در دنياي منطقي تري زندگي كنيم .

شناختي ها مي گويند : هر احساسي داراي يك مولفه ي فكري مي باشد و هيچ احساسي بدون مولفه ي فكري به وجود نمي آيد بنابر اين لازم است براي تغيير احساسات خود تا اندازه اي با مولفه هاي فكري آشنا باشيم. مثلن اندوه و افسردگي احساسي است كه مي تواند ناشي از از دست دادن ، شكست خوردن ، مورد بي مهري واقع شدن ، مرگ يكي از عزيزان ، نرسيدن به يك هدف و........ باشد. يا احساس خشم و رنجوري ناشي ازاين تفكر است كه كسي با ما رفتار نامنصافانه داشته يا مي خواهد از ما سو استفاده كند . در پشت احساس حقارت و بي كفايتي مي تواند اين تفكر قرار داشته باشد : فرد خود را در مقايسه با ديگران قرار داده و نتيجه مي گيرد كه به خوبي آنها نيست . به اندازه ي آنها باهوش، جذاب ، موفق و باذوق نيست خودش را در حد و قواره ديگران يا كار خاصي نمي بيند و به همين خاطر پا پس مي كشد و بنابراين خود را حقير احساس مي كند. همه ي احساس هاي ما از اين پشتوانه ي فكري برخوردارند . احساس هايي مانند : احساس گناه – ياس و نوميدي – اضطراب – نگراني – ترس – هراس شديد – احساس تنهايي و احساس درماندگي .... فردي كه با علت فكري احساس خود آشنا نباشد هر يك از موارد بالا از افكار خود را عين واقعيت تلقي مي كند.

در شكل گيري يك رابطه ، دوفرد با همه ي احساس ، افكار و ادراك خود حاضر مي شوند . هرچه افراد شناخت كامل تري از افكار پشتوانه ي احساس خود داشته باشند ، رابطه ي موفق تري را رقم خواهند زد . اگر مي خواهيم بدانيم كه تا چه اندازه در شناخت خويش موفق هستيم بهتر است سري به روابط مان بزنيم . هر چه يك فرد از روابط موفق تري برخوردار باشد از شناخت و آگاهي بيشتري نسبت به خويش برخوردار است . بندرت مي توان كسي را پيدا نمود كه در همه ي روابط اش موفق بوده باشد . غالب ِ موفقيت افراد در رابطه ي حرفه اي و شغلي مي باشد . براي داشتن موفقيت در انواع روابط نياز به شناخت و درك درستي از خود مي باشيم . و به همين دليل نياز داريم كه با خطاهاي شناختي آشنا باشيم .

يكي از خطاهاي شناختي رايج "تفكر همه يا هيچ" است. در اين گونه افكار تفكر همه يا هيچ حاكم است . فرد يك رفتار ، فكر ، موقعيت ، پديده يا يك موضوع را كلن سفيد يا كلن سياه مي بيند . به طور مثال عده اي اين نوع تفكر را دارند كه مي گويند همه ي زن ها پرحرف هستند ، همه ي مردان دروغگو مي باشند يا .... همه ي تهراني ها خالي بندند ....!اين نوع تفكر در بسياري از قسمت هاي زندگي ديده مي شود .در مثالي ديگر خانمي كه رژيم لاغري گرفته بود ، پس از خوردن يك قاشق بستني گفت : برنامه لاغري من دود شد و به هوا رفت . با اين طرز تلقي به قدري ناراحت شد كه يك ظرف بزرگ بستني را تا به آخر نوش جان كرد. خطاي ديگر" تعميم مبالغه آميز" است .افرادي كه اين نوع خطا را در افكار خود دارند حقايق زندگي را پررنگ تر از مقدار واقعي مي بينند . شدت و مقدار واقعي خيلي كمتر از مقدار و شدتي است كه در ذهن فرد قرار دارد. فردي كه دچار اين خطاي شناختي است ، هر حادثه منفي و از جمله يك ناكامي شغلي را شكستي تمام عيار و تمام نشدني تلقي مي كندو آن را با كلماتي چون هرگز و هميشه توصيف مي كند. شايد بتوان اين طور بيان كرد كه اين افراد به دليل مبالغه در بخشي از افكار ، نمي توانند جوانب مثبت زندگي را ببينند. "فيلتر ذهني" يكي ديگر از خطاهاي شناختي مي باشد. افرادي كه داراي اين نوع افكار هستند تحت تاثير يك حادثه منفي همه ي واقعيت را تار مي بينند . به جزيي از يك حادثه منفي توجه مي كنند و بقيه را فراموش مي كنند . عدم توانايي در ديدن بخش هاي مهمتر اين حوادث ، عاملي است كه ذهن ما را درگير مي كند . شبيه چكيدن يك قطره جوهر كه بشكه آ بي را كدر مي كند.خطاي بعدي " بي توجهي به امر مثبت " مي باشد . افرادي كه داراي اين نوع تفكر غير منطقي هستند ، توجه زياد و باارزشي به جنبه هاي مثبت زندگي خود ندارند و هميشه نكات مثبت را براي خود بي اهميت جلوه مي دهند . با بي ارزش شمردن تجربه هاي مثبت ، اصرار بر مهم نبودن آنها دارند. كارهاي خوب خود را بي اهميت مي خوانند، معتقدند كه هر كسي مي تواند اين كار را انجام دهد . بي توجهي به امر مثبت شادي زندگي  را مي گيرد و ما را به احساس ناشايسته بودن سوق مي دهد. " نتيجه گيري شتابزده"  خطايي ست كه در آن بي آن كه زمينه ي محكمي وجود داشته باشد نتيجه گيري شتابزده مي كنيم . مانند ذهن خواني ، يعني بدون بررسي كافي نتيجه مي گيريم كه كسي در مورد ما منفي فكر مي كند . پيشگويي : پيش بيني مي كنيم كه اوضاع بر خلاف ميل ما در جريان خواهد بود . بدون هر گونه بررسي مي گوييم آبرويم خواهد رفت .در خطاي " درشت نمايي" از يك سو درباره ي اهميت مسايل و شدت اشتباهات خود مبالغه مي كنيم و از سوي ديگر ، اهميت جنبه هاي مثبت زندگي را كمتر از آنچه هست برآورد مي كنيم . به دليل اعتماد به نفس پايين ، اين افراد چون خود را نسبت به ديگران  دست كم مي گيرند ، در صورت انجام كاري خطا ، اين اشتباه خود را خيلي پررنگ تر از حد و حدود واقعي آن اشتباه مي بينند. افرادي كه داراى استدلال احساسى هستند فكر مى كنند كه احساسات منفى ما لزومن منعكس كننده واقعيت ها هستند. اين نوع استدلال احساسى ما را از بسيارى واقعيت ها دور نگه مى دارد. كه به آن خطاي " استدلال احساسي " مي گويند .به طور مثال خشمگين هستم ، پس معلوم مى شود با من منصفانه برخورد نشده است. يا چون احساس حقارت مى كنم ، معنايش اين است كه به احساس من درست پاسخ داده نشده .وقتي انتظار داريم كه اوضاع آن طوربايد باشد كه ما مي خواهيم دچار خطاي "بايدها" هستيم و هميشه اين انتظار محقق نمي شود . آن دسته از عبارت هاى بايددار كه بر ضد ما به كار برده مى شوند ، به احساس تقصير و نوميدى منجر مى گردند . خيلى ها مى خواهند با بايدها و نبايدها به خود انگيزه بدهند . (نبايد آن شيرينى را بخورم ). اين نوع فكر اغلب بى تاثير است زيرا بايدها توليد تمرد مى كنند و اشخاص تشويق مى شوندكه درست برعكس آن را انجام دهند. خطاي "برچسب زدن" شكل حاد تفكر همه يا هيچ است . به جاى اين كه بگوييم (اشتباه كردم) به خود برچسب منفى مى زنيم : (من بازنده هستم ). اين برچسب ها تجربه هاى بى فايده اى هستند كه منجر به خشم ، اضطراب ، دلسردىو كمى عزت نفس مى شوند. گاه برچسب متوجه ديگران است . وقتى كسى در مخالفت با نظرات ما حرفى مى زند ممكن است او را متكبر يا با چنين صفاتي بخوانيم . بعد احساس مى كنيم مشكل به جاى رفتار يا انديشه بر سر شخصيت يا جوهر و ذات اوست . در نتيجه او را به كلي بد قلمداد مى كنيم و در اين شرايط فضاى مناسبى براى ارتباط سازنده ايجاد نمى شود. و خطاي آخر ، خطاي " شخصي سازي و سرزنش" است.در اين خطا ، فرد خود را بى جهت مسئول حادثه اى قلمداد مى كند كه به هيچ وجه امكان كنترل آن را نداشته است. شخصى سازى منجر به احساس گناه ، خجالت و ناشايسته بودن مى شود . بعضى ها هم عكس اين كار را مى كنند و سايرين و يا شرايط را علت مسائل خود تلقى مى كنند و توجه ندارند كه ممكن است خود در ايجاد گرفتارى سهمى داشته باشند (علت زندگى زناشويي بد من اين است كه همسرم منطقى نيست يا مرا درك نمي كند).سرزنش به خاطر ايجاد رنجش اغلب موثر واقع نمى شود .

تا اين جا با ده خطاي شناختي آشنا شديم . شناخت هريك از اين خطا ها و تسلط بر تشخيص آن ها در برقراري روابط و ايجاد ارتباط با فردي ديگري از جمله ي عوامل موفقيت در ايجاد يك رابطه ي خوشايند و دوست داشتني مي باشند . 
به خاطر طولاني شدن اين متن ، به همين جا بسنده كرده و اگر نياز به توضيح بيشتري احساس شد در نظرات به آن خواهيم پرداخت .

..................................................

پي نوشت :

نظريه ي مشاوره و روان درماني / عبدالله شفيع آبادي 
روان شناسي شخصيت / شولتز و شولتز / يحيا سيدمحمدي
ماهنامه ي صنعت خودرو /قدرت روابط انساني 
موفقیت سازمان/ وابسته خلاقیت و نوآوری/ ابوالفضل گلشنی

روان شناسی بوسه !


 يك بوسه بس است از لب سوزان تو مارا
                 تا آب كند اين دل يخ بسته ي ما را
            من سردم و سردم ،تو شرر باش و بسوزان
                من دردم و درم ، تو دوا باش خدا را
«سيمين بهبهاني»

از منظر رويكرد فرويدي نخستين مرحله ي رشد رواني – جنسي كه از تولد تا دوسالگي را در بر مي گيرد ، مرحله ي دهاني ست . در طول اين دوره منبع اصلي لذت كودك دهان است. همين طور در اين سنين ابزار اصلي شناخت براي كودك، دهان است. كودك هر چيزي را كه بدست مي گيرد مستقيم به دهان مي برد . پس تا اين جا متوجه شديم كه ما از طريق دهان خويش نخستين شناخت هاي پيرامون مان را انجام مي دهيم .
و اما بوسه!
عملي كه منجر به تماس لب با لب يا جايي ديگر مي شود كه به جهت ابراز علاقه و عشق صورت مي پذيرد. انسان شناسان هنوز به یک اتفاق نظر در مورد این که آیا عمل بوسیدن آموختني می‌باشد یا غریزی، نرسیده اند. این عمل ممکن است با عمل تمیز کردن که در بین حیوانات دیده می‌شود ارتباط داشته باشد. بوسیدن هنر است و نشان دهنده یک نوع بیان فردی و کاملن شخصی از عشق و محبت می باشد. بوسه یک عمل کاملن دو طرفه بوده؛ تا ندهیم نمی توانیم بگیریم و بالعکس...
بوسیدن به طور طبیعی باعث می شود تا مغز ،اکسی توسین بیشتری ترشح کند، این هورمون سبب می شود در هنگام بوسیدن احساس خوبی به ما دست بدهد.
اولين بوسه ها مي توانند شناخت دو فرد را از يكديگر تسهيل كنند .وقتي دونفر يكديگر را مي بوسند مي توانند بفهمند كه فريون هاي شان با يكديگر هماهنگي دارد يا نه .
بوسيدن يك مهارت است و كساني كه در بوسيدن مهارت دارند با القاي حسي زيبا و لذت بخش شانس بيشتري در يك رابطه ي عاطفي موفق خواهند داشت .
..................................................
و اين هم يك سرگرمي كه تاييدي بر علمي بودنش ندارم ولي مي تواند سرگرم كننده باشد.
بگوييد متولد چه ماهي هستيد تا بگويم بوسه ي شماچگونه است:
فروردين
بوسه هاي شما تند و سريع و بسيار پرحرارت هستند كه نشانگر حس شهوتران و لذت طلب شماست، اما اين احساس داغ و سوزان خيلي زود فروكش مي كند.

ارديبهشت
بوسه هاي شما با تعلل صورت مي گيرد اما بوسه هايي ژرف و با احساس هستند كه پي در پي مي آيند و مي آيند و…

خرداد
بوسه هاي شما با فوران خنده، لبخند و مسخره بازي قطع مي شود.

تیر
بوسه هاي شما گرم و لطيف است، و دوست داريد تا ابد به آن ادامه دهيد…

مرداد
بوسه هاي شما وحشي و پراحساس، همراه با چنگ زدن و گاز گرفتن است. هيچگاه موقع بوسيدن از بروز احساسات خود جلوگيري نمي كنيد و دوست داريد ديگران شما را به اين خاطر تشويق كنند.

شهريور
بوسه هاي شما بسيار دقيق، ظريف و ماهرانه است و معشوقتان زماني متوجه آن مي شود كه شما كارتان را تمام كرده ايد

مهر
آنقدر نگران وضعيت تنفستان هستيد كه نمي توانيد خوب به بوسيدنتان بپردازيد.

آبان
شما خيلي زود از بوسيدن مي گذريد و به سراغ……چيزي مي رويد كه پشت سر آن برسد.

آذر
بوسه هاي شما غافلگير كننده و خود به خودي هستند كه باعث مي شود معشوقتان بيشتر و بيشتر طلب كند.

دي
بوسه هاي شما لحظه ي خلاص شدن و آزادي از استرسي است كه در طول روز اسيرتان كرده است.

بهمن
بوسه هاي شما خيس و با كثيف كاري همراه است و هنگام بوسيدن چشمانتان را باز نگاه مي داريد!

اسفند
بوسه هاي شما رويايي، خيال انگيز، عاشقانه و ابدي است

مصراع نخست من تو را مي بوسم
در مصرع بعد هم تو را مي بوسم
ايراد ندارد! به كسي چه ! اصلن ،

...............................................................

پي نوشت :

rasesh.blogfa.com

سوژه اي تكراري يا تكرار يك سوژه؟


مي توان عشق را از مناظر گوناگون بررسي كرد. ادبيات –عرفان – شيمي –
زيست شناسي – روان شناسي – جامعه شناسي - فلسفه - چه و چه !
كه هركدام حرف هاي زيادي براي گفتن خواهند داشت ، اما نمي دانم چرا
 ماندگاري شان بردلم تنها تا ساعاتي پس ازمطالعه باقي ست و باز من
مي مانم و اين پرسش هاي بي پايان :  
  كه عشق چيست و از كجا مي آيد ؟ چگونه مي توان سره  اش را از
 ناسره تشخيص داد؟ لزومش چيست و چرايي اش كدام است ؟ دوام و
بقايش بر كدام اصل و اساس است ؟ چرا عشاق مشرقي متعدد هستند
 و نگاه شرقيان بر عشق چنين است و در غرب چنان ؟! سخن از عشق
را پاياني نيست و من اما اين بار پا در موضع قياس مي نهم و ابهام خويش
 را اين گونه به سمت روشني سوق مي دهم .
آن چه مسلم است اين است كه عشق يك تجربه ي قوي در زمينه ي
عاطفي –رواني ست كه عمري به قدمت تاريخ پيدايش انسان دارد.
وقتي عشق اتفاق مي افتد به يك عامل بيروني معطوف مي شود كه
 خارج از فرد است و نخستين كاري كه مي كند "من" را به " ما"  تبديل
مي كند. انسان عاشق با رفتار خويش حالتش را به بيرون از خود انتقال
مي دهد و همه ي اين ها نشان مي دهد كه عشق مي تواند به عنوان
 يك پديده ي اجتماعي و موثر بر اجتماع در نظر گرفته شود. از طرفي
 عشق شخصي ترين و خصوصي ترين حالت رواني يك فرد است كه از
دروني ترين لايه هاي شخصيتي او نشات مي گيرد و اين بعد فردي عشق
 مي باشد. به نظر من عشق تحت تاثیر شرایط زمانی، مکانی، اجتماعی،
فرهنگی، اقتصادی و حتا سیاسی مختلفی است که ما در آن قرار داریم.
مثلن اگر آن روز من از آن خيابان رد نمي شدم او را نمي ديدم يا اگر در فلان
 مجلس شركت نكرده بودم همديگر را نمي ديديم و يا اگر آن روز من يك
دمل چركي بر صورتم ظاهر شده بود چه بسا مورد توجه واقع نمي شدم و ...
پس عشق امري بسيار عيني و واقعي ست و همين موضوع يكي از
تفاوت هاي ميان نگرش يك انسان با فرهنگ شرقي و يك فردبا فرهنگ
غربي نسبت به عشق است .
وبر مي گويد : «دنياي جديد دنيايي  " راز زدايي"  شده است » .
و در يك دنياي مدرن از تمامي ِ پديده هاي اجتماعي راز زدايي و
تقدس زدايي شده است. دنياي مدرن هاله را از سر انسان برداشته
و بر گل و لاي خيابان افكنده است. تقدس زدايي باعث مي شود ابهامي
 كه در روابط ميان اشخاص موجود است از بين برود. و عشق نيز بي تاثير
از اين تقدس زدايي نبوده و عشق در دنياي مدرن مفهوم ديگري يافته است.
 در يك جامعه ي مدرن عشق ديگر مقدس نيست و عشق ها دوسويه اند
و عشق ها از فاصله ي نزديك رخ مي دهند، ابهامي در روابط نيست و
 نه خبري از ماورا است و نه اسطوره . بدین ترتیب، عشق ویژگی عمومی
 زندگی جنسی می شود و تصور زندگی بدون عشق ناممکن. در اين شيوه
 از عشق ديالوگ ميان ذهن ها به راحتي صورت مي پذيرد دریچه های
 ذهن دو طرف رابطه، برای لحظاتی بر روی یکدیگر باز می شوند  كه از
طرفي صميميت رابطه را بالا مي برد و فرصت هاي زيادي را براي عشق
 فراهم مي آورد و از طرف ديگر عاملي مي شود براي گسيختگي رابطه
چرا كه خاصيت چنين رابطه اي برابري جنسي و پاياپاي بودن رابطه ست
در صورتي كه نظام حاكم بر جهان نظامي مردسالار است و اين دو در
 تضاد با يكديگر منجر به گسستگي رابطه مي شود . جامعه ي مدرن
علاقه اي به عشق هاي با فاصله ندارد. اما عشقي كه ما مي شناسيم
 چنين عشقي نيست .
 در جوامعي مانند جامعه ي ما كه هنوز مقدس ها وجود دارند و تقدس ها
برقرارند و عشق در هاله اي مبهم نگاه داشته شده و ميان عاشق و معشوق
همواره فاصله و ابهام بر قرار بوده است. يكي از راه هاي سركوب عشق مقدس
 كردن آن است .و همه ي اين ها براي شكل نگرفتن روابط اروتيك و حفظ و بقاء
اشکال سنتی روابط جنسی بوده كه اغلب عشق هاي يك طرف ثمره ي
 همين سياست مي باشد.
 چهره ي ماورايي عشق شرقي يا شايد بهتر آن باشد كه بگوييم جامعه ي
سنتي،يكي از بزرگترين دلايل روابط مبهم و ناقصي ست كه در جامعه ي
كنوني ما رايج است . تا اين جا مي توان چنين گفت كه عيني نمودن عشق
 حسن بيشتري نسبت به آسماني كردنش دارد . شكي نيست كه عشق
يك نياز است .نيازي كه منجر به تكامل انسان مي شودو تكامل ميسر
نمي شود مگر با قرار گرفتن در مسيري درست . و ما زماني مي توانيم در
 مسيري صحيح گام برداريم كه از چند و چون آن آگاهي داشته باشيم  .
من فكر مي كنم وقتي كه عاشق مي شويم اتفاق مباركي مي افتد و آن
 اتفاق اين است كه ما به سمت خود متمايل مي شويم . عشق مارا
 متوجه خودمان كرده و ما را به ما نشان مي دهد . به عبارتي در نخستين
 مراحل عشق مجذوب خودشناسي مي شويم . واين رخ نمي دهد مگر
 اين كه رابطه اي باشد و تبادلي در محتويات ذهن كه طرفين رابطه را به
 شناخت بيشتر منتهي مي كند . وقتي دو نفر بتوانند در كانون هستي
 خود با يكديگر گفت و شنود داشته باشند يعني هر يك بتوانند خود رادر
 كانون هستي ديگري درك و تجربه كند عشق حاصل شده است و اين رشد
و با هم كار كردن است. حتا اگر بين دو طرف تعارض وجود داشته باشد.
 مهم اين است كه طرفين بدون گريختن از خود و با قرار دادن خود در جايگاه
ديگري احساس وصل و وحدت مي كند .
رابطه اي كه خصوصيت رابطه ي مذكور را داشته باشد يك رابطه ي مبتني
 بر عشق خواهد بود . رابطه انواع گوناگوني دارد كه اغلب با عشق اشتباه
گرفته مي شوند.ما مي توانيم روابط زيادي را تجربه كنيم و به غلط نام
عشق را برآن بگذاريم درصورتي كه چنين نيست اما مي توانند مارا در
راستاي رسيدن به يك رابطه ي عاشقانه ي واقعي هدايت كنند. تعويض
 محبوب ، داشتن چندمحبوب دريك زمان و عاشق چند نفر بودن همگي
به معناي نقص در برقراري رابطه ي عاشقانه در فرد مي باشد و تعدد
در روابط به معناي آماده نبودن شخص در شروع يك رابطه ي عاشقانه است .
 وقتي كه در جهت تكامل پيش رويم شاخه به شاخه شدن و محبوب عوض
 كردن به تدريج از كمي بودن به كيفي شدن تغيير مي يابد و زماني فرا
مي رسد كه فرد آماده ي ورود به عشق خواهد بود . اين حالت براي هر
 كسي اتفاق نمي افتد و بسياري در سطح همان گريز زدن هاي گاه و
 بي گاه مانده كه از آن به عشق ياد مي كنندو در واقع همان روابطي ست
 كه در جهت نياز جنسي و فرار از تنهايي مي باشند. همزمان با چند نفر
 نرد ِ عشق باختن را بايد اين گونه تعبير كرد: فردمسير پاسخ گويي به
 نيازهايش را نمي شناسد و چون مسير رانمي داند مدام درحال جست
 و جوست و تصور مي كند آن چه را كه مي خواهد اگر در اين پيدا نكرد
در آن يكي خواهد يافت و همين طور ادامه مي يابداز يكي به ديگري و
خيانت نيز براساس اشتباه در شناخت خواهش هاي مان شكل مي پذيرد .
 چرا كه هيچ كس به قصد خيانت كه خيانت نمي كند! راه را كه اشتباه
مي رود به تابلوي خيانت مي رسد . حتا آن زمان كه هوس بر ماچيره
مي شود و پاي عشق در ميان نيست مي توان خائن نبود ولي از آن
جايي كه انسان موجودي ست كه براساس منافعش زندگي مي كند پس
 خيانت شكل مي گيرد. هر فردي كه وارد زندگي ما مي شود با يك يا چند
صفات مشخص در ذهن ما جاي مي گيرد و ازديگري مجزا مي شود .مثلن
 يكي صبور تر و آرام تر از دوستان ديگرمان است كه ناخود آگاه او را براي
 سنگ صبوري بر مي گزينيم. يكي ديگر شوخ و مجلس آراست كه ساعات
 بي خيالي و خوشي ما را پر مي كند و  و  و ...يعني هريك از اين افراد
 به قسمتي از وجود ما پاسخ مي دهد . اگر ما فرد با تجربه اي باشيم
مي توانيم از همنشيني تك تك افرادي كه ما را مجذوب خود مي كنند
بهره برده و سرمايه اي گران بها از افراد را در ميان دوستان خود داشته
باشيم . به شرط آن كه بدانيم هر فرد چه جنبه اي از ما را ارضا مي كند .
 عدم تشخيص درست منجر به شكل گيري روابط ناموفقي مي شود كه
 در اطراف مان نمونه هاي بي شماري را شاهد هستيم . مردهايي كه در
پوشش نياز هاي جنسي با نام همدل و همزبان به زنان نزديك مي شوند و
در نهايت آسيبش براي زنان خواهدبود و روابطي مشابه... و اين به جهت قائل
 نبودن احترام به حريم يكديگر است.
تجربه ي شخصي من نشان داده كه چيزي نرديك به هشتاد درصد روابط دوستي
 با مردان در نهايت منجر به ابراز علاقه ي آنان بوده است كه همواره مجبور به
 مديريت رابطه شده ام. و براي هدايت هر يك از اين روابط و قرار دادن آن در يك
 مسير سازنده واين كه آسيبي متوجه من نباشد مستلزم وقت و هزينه هايي
 بوده . و البته هر زني حاضر به صرف چنين هزينه هايي نيست و به همين دليل
از برقراري رابطه با مردان دوري يا به عبارتي فرار مي نمايد به همين دليل روابط
 ميان زن و مرد در جامعه ي ما احتياج به آسيب شناسي دارد.
عشق يك مسير است كه افراد زيادي در قرار گرفتن ما در اين مسير موثر
هستند و اگر بياموزيم و به سطح بالاتري برويم در نهايت به ملاقات معشوق
 نائل مي شويم. و معشوق كسي نيست جز آن فردي كه بازتاب بيشتري از
 ما را باز مي گرداند.
 شايد آناني كه خدا را معشوق نهايي خود مي دانند به همين جهت باشد
 چراكه خدا را كامل ترين كامل ها مي دانند! كه هرگاه بازتاب كاملي از
خودشان را انعكاس دهد ، معشوق ابدي شان مي شود! البته ما راضي
هستيم به رضاي زميني اش ...
عاشق بودن يعني رو به رشد بودن. پس اميدوارم همواره عاشق باشيد...
من را بكُش كه هر چه مي كشم از من است
اي تن بمير كه زخم هايم همه از التهاب تن است
دهليزهاي هزارتوي اين بسيط بي سامان
ببين چه مي كند مرا كه راز من دل سپردن است
تنها خداست كه مي داند چه بر من گذشته است
و سهم من اما برفي سپيد برموي من نشستن است
تو نيز مي روي مي گذري  عبور مي كني ازمن
در اين ميانه كسي كه مي ماند تو نيستي كه من است
روح ، حجله ي اشتياق را به حضورت چراغان كرد
جسم به تماشاي تكه پاره هاي اين بخت برگشته زن است
آسان شدي اي چيستان ِحل گشته ي ذهن و سرسپردگي ام
كشتم آن من را كه هرچه تا كنون كشيده ام ز من است

...................................................................................

پي نوشت :

rasesh.blogfa.com


۱۳۹۱ اردیبهشت ۲۵, دوشنبه

دلخوش كنك !

وقتي كوه ، چاقاله بادوم و لواشك هست .سيگارو قهوه وجودداره و كلي آهنگ رو مي شه درابعاد سه در پنج سانتي متر هميشه با خودت داشته باشي ... پس چرا ديگه افسردگي عزيزم !