۱۳۹۱ خرداد ۷, یکشنبه

من را بكُش كه هر چه مي كشم از من است
اي تن بمير كه زخم هايم همه از التهاب تن است
دهليزهاي هزارتوي اين بسيط بي سامان
ببين چه مي كند مرا كه راز من دل سپردن است
تنها خداست كه مي داند چه بر من گذشته است
و سهم من اما برفي سپيد برموي من نشستن است
تو نيز مي روي مي گذري  عبور مي كني ازمن
در اين ميانه كسي كه مي ماند تو نيستي كه من است
روح ، حجله ي اشتياق را به حضورت چراغان كرد
جسم به تماشاي تكه پاره هاي اين بخت برگشته زن است
آسان شدي اي چيستان ِحل گشته ي ذهن و سرسپردگي ام
كشتم آن من را كه هرچه تا كنون كشيده ام ز من است

...................................................................................

پي نوشت :

rasesh.blogfa.com


هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر