یک عالمه برنامه دارم . برنامه ی کوتاه مدت ، میان مدت ، بلند مدت .
دایره ی دوستان را محدود کرده ام . دلم برای خیلی ها تنگ شده
اما فرصت دیدن شان را ندارم . امروز یکی از دوستان عزیز را از
دست دادم .خیلی وقت بود که ندیده بودمش . یک ماه پیش در
اینستا فالو اش کرده بودم .حس کردم چقدر دلم برایشتنگ شده اما
نشد ببینمش و او دیگر نیست . نمی دانم به سن و سال ربط
دارد یا نه ! ولی پیشتر ها به راحتی از کسی دست نمی کشیدم
اما این روزها به آسانی از خوب و بد ِ آدم هاکه هیچ از خودشان
هم می گذرم و می گذرم . اصلن یادم می رود که فلانی چقدر
دردسر برایم ایجاد کردیا بهمانی چقدر بی وفا بود و آن یکی ...
تازگی هامتعجب هم نمی شوم !
به بود و نبود خدا فکر نمی کنم و به اوضاع نابسامانجامعه ،
نه جنگ های منطقه را پی می گیرم و نه ریزگردها و بحران کم آبی ،
چهارشنبه هایسپید ، دخترک بی گناهی که ربوده شد و جسم
بی جانش را یافتند ... خط و نشان هایی که دولت و حکومت
برای هم می کشند و مردم مال باخته یسرگردان ، دادگاه های
نمایشی ، آپوزیشن های رنگ به رنگ ، نفت ،موشک،سند ،
قرارداد ... و حجم سرسام آورِ اخبار ...
از هیچ کس بدم نمی آید. ته دلم شادی و غم پایکوبی می کنند .
گاهی خیال می کنم با خیالاتی که در سر دارم عمر نوح هم
کفافم نمی دهد و صرف نظر از همه ی این تناقضات
حس ِ عجیب ِ این روزهایم را تاکنون تجربه نکرده ام .
دلم می خواهد ناظر باشم . نظاره گر ِ زندگی . از یک جایی
که بشود زندگی را نگاه کرد، بنشینم و دستم را بزنم زیر ِ چانه ام
و فقط تماشا کنم .
چنین جایی را سراغ دارید؟!
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر